تبليغاتX
majnonedivane
افسانه شیرین

´¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
….hapyy new year….
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*

¸.•*´¨`*•. ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•
´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

بهار آمد که تا گل باز گردد / سرود زندگی آغاز گردد
بهار آمد که دل آرام گیرد / ز درد و غصه ها فرجام گیرد
بهار 89 بر شما مبارک
*
سعادت ، سخاوت ، سربلندی ، سروری ، سلامتی ، و سرور
که بهترین هفت سین زندگی است را برای شما دوست عزیز آرزومندم . . .
*

عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد نه اول سال را
نوروز بر شما مبارک . . .
*
 
باز کن پنجره را ، که بهاران آمد / که شکفته گل سرخ ، به گلستان آمد
سال نو مبارک . . .
*
بهار با گلهایش ، و سال نو با امید هایش
این عید با امیدهایش بر تو ای عزیز ترینم مبارک . . .

 

 سال نو مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررك...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 7:26  توسط نانا  | 

شنیدی از وحشتی که در تاریکیها هست!!!

 همه چیز توهم اور است , عجیب و ناشناخته .

مانند کابوسی که دل را به لرزه میاندازد. ایا در روشنایی این وحشت از بین میرود؟

گاهی واقعیت ها هم در روشنایی چهره های ترسناک و مهیبی دارند .

ایا برهنگی واقعیتها در نور قابل مقایسه با ترس در تاریکیها هست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 19:4  توسط نانا  | 

آخرین تکه قلبم را به پروانه ای دادم که رنگ پرهایش سوی دیدن را از من گرفت ، به او دادم چون از تمامی چیزهای دور و برم پاکتر بود ، حتی آبی تر از حوض آبی كلبه ی تنهایی ام ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 8:17  توسط نانا  | 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد

چه کند؟

من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.

 براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من

کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

 من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

 اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:39  توسط نانا  | 

 
دلم می خواد چشمامو ببندم روی یه قله بلند بایستم و دستامو باز کنم و ذرات بدنم رو به دست باد بسپارم...چراشو خودمم نمی دونم.تا حالا نشده کاری کنین که دلیل نداشته باشین براش؟حتما شده...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 13:42  توسط نانا  |